" /> دردانه: ژوئیه 2009 آرشیو

« ژوئن 2009 | صفحه اصلی | اوت 2009 »

شنبه،26 ژوئیه 2009

دوام عشق ها در جدایی است

این شعر تو مجله اینترنتی یک دوست بود جالب اومد حیفم اومد نذارمش اینجا. اما امیدوارم عشقی به جدایی نیانجامد.
نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق

عجب رسوا گر و رسوایی ای عشق

اگر چنگ تو با جانی ستیزد

چنان افتد که هرگز بر نخیزد

ترا یک فن نباشد ذو فنونی

بلای عقل و مبنای جنونی

تو لیلی را ز خوبی طاق کردی

گل گلخانه آفاق کردی

اگر بر اونمک دادی تو دادی

بدو خوی ملک دادی تو دادی

لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی

دلش را سنگ اگر کردی تو کردی

به از لیلی فراوان بود در شهر

به نیروی تو شد جانانه دهر

تو مجنون را به شهر افسانه کردی

ز هجران زنی دیوانه کردی

تو او را ناله و اندوه دادی

ز محنت سر به دشت و کوه دادی

چه دلها کز تو چون دریای خون است

چه سر ها کز تو صحرای جنون است

به شیرین دلستانی یاد کردی

وزآن فرهاد را بر باد دادی

سر و جان و دلش جای جنون شد

گران کوهی ز عشقش بیستون شد

ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد

بلند آوازه کردی نام فرهاد

یکی را بر مراد دل رسانی

یکی را در غم هجران نشانی

یکی را همچو مشعل بر فروزی

میان شعله ها جانش بسوزی

خوشا آن کس که جانش از تو سوزد

چو شمعی پای تا سر بر فروزد

خوشا عشق و خوشا نا کامی عشق

خوشا رسوایی و بد نامی عشق

خوشا بر جان من هر شام و هر روز

همه درد و همه داغ و همه سوز

خوشا عاشق شدن اما جدایی

خوشا عشق و نوای بینوایی

خوشا در سوز عشقی سوختن ها

درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارش کام گیرد

چراغ آرزوهایش بمیرد

اگر میداد لیلی کام مجنون

کجا افسانه می شد نام مجنون؟

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق

یکی در این میان مجنون شد از عشق

در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت

چراغش در جهان روشنتر افروخت

نوای عاشقان در بینوایست

دوام عاشقی ها در جداییست

جمعه،25 ژوئیه 2009

شجاعت

شجاعت همیشه فریاد زدن نیست بلکه گاهی صدای آرامی است که در انتهای روز می گوید فردا دوباره تلاش می کنم.
از امروز زاویه دیدم رو نسبت به اتفاقات اخیر زندگیم عوض کردم کلی به خودم خندیدم . وقتی می زنم به اون سیم بدجور می زنم.

پنجشنبه،24 ژوئیه 2009

جوابیه


شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی

که روشنـــفکر را بزغاله خواندی

‏ ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند

در این خط جمله را بیــجا نشـاندی ‏

سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا

به نان و آب مجــانی کشــاندی

از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود

هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی

سخن هایت ز حکمت دفــتری بود

چه کفتر ها از این دفتر پراندی

ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

سخن از آسمان و ریسمان بود

دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی

چو از بزغاله کردی یاد ای کاش

سلامـی هم به میــمون میرساندی


"سیمین بهبهانی"

چهارشنبه،23 ژوئیه 2009

خداوند


تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد».

سروده ای از فردوسی بزرگ

در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟ خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم برون سر از این بار ننگ آوریم

سه‌شنبه،22 ژوئیه 2009

معبود

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد برلب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت:یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

واندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز وشب اورا صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چولیلا کشته راهت کنم

شکوه

ز دست دیده ودل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری تیغش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

دوشنبه،21 ژوئیه 2009

پیشکش

این رو از توی یه سایت که یادم نیست اسمش چی بود نوشتم تقدیمش می کنم به بهار به خزان رسیده ام

بهشت نمی خواهم
همان تکه از بازوانت مرا بس است
و سرسبزی چشمانی که مرا آشتی داده
با طراوت عشق با شکوه باران
وهر بار که مست می شوم از حضورت
سؤال می کنم که چگونه شد که منم
و دنیایی که به بهشتش نمیدهم
طراوت حضور مهرو آفتاب
سرسبزی هزاران بهشت ناب
پیشکش چشمان مهربانت.

پنجشنبه،17 ژوئیه 2009

هرگزنخواب کورش

دارا جهان ندارد،

سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در

هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست

حتی دل دماوند،

آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد

نادر! ز خاک برخیز،

میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند،

دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است

اما چه سود،اینجا

نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد

کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی

بی نام تو، وطن نیز

نام و نشان ندارد

خدایا کفر نمی گویم

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت...

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد
آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

این کامل نوشته دکتر شریعتی که یکی از دوستانم لطف کردن برام کاملش رو فرستادن.

....

این نوشته دکتر شریعتی با احوالات این روزهای من خیلی سازگار هست.
خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم.
مرا بی آنکه خود خواهم ؛ اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی !
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.
چه رنجی می کشد آنکس ؛ که انسان است و از احساس سرشار...

این روزها به هیچ کس فکر نمی کنم حتی خودم.

سه‌شنبه،15 ژوئیه 2009

من

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

دوست

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم.
این یعنی شروع یه دوره انتظار.

دوشنبه،14 ژوئیه 2009

یادگاری

لحظه ها می گذرند
آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز نتوان شد تکرار
آنچه می ماند از این جهد به جای
یادگاریست به بلندای خیال.
این قصه داره می ره که به یک خاطره شیرین و تلخ در کنار هم تبدیل بشه البته تلخیش با یادآوری شیرینیاش کمرنگ می شه.