" /> دردانه: آوریل 2006 آرشیو

« مارس 2006 | صفحه اصلی | مه 2006 »

سه‌شنبه،26 آوریل 2006

بدون موضوع

اين چند روز خيلي اتفاقات جالبي افتاد كه به نظرم هر كدومشون مي تونست موضوع خوبي برا نوشتن باشه اما از سر شب دارم خودمو مي كشم يادم بياد چه اتفاقاتي بودن كه بهم ايده دادن هيچي يادم نمياد.
عاشقي هم بد درديه .وقتي مياد فراموشي هم مياره.فراموشيشم اونقدر شديده كه حتي يادم نمياد عاشق كي شدم.البته بر اساس منطق كلاسيك اينجوري مي شه:هر انساني كه عاشق است پس فراموشي هم دارد.بر اساس فازي بايد ببينيم ديدگاهتون نسبت به ميزان عشقي و ميزان فراموشي چيه .يعني بايد حتما"آدم عاشق رو مشاهده كنيدو از گزاره نتيجه بگيريد چه ميزان فراموشي داره.(راستش خودمم نفهميدم چي شد)

ميزان عاشقيم الآن كم شد چون يه موضوع يادم آمد.هميشه يه ضرب المثل كه مادر تكرار مي كنه،مي گه:آدما نون دل و نيتشون رو مي خورن.يه همكلاسي دانشگاه داشتم كه آخر مشهدي كلك بود .همه كاري واسه پاس كردن درساش مي كرد همين قدر بگم كه پروژه يكي از دوستاي من رو به اسم خودش فروخت.حالا عروس شده.زن يه هفت خط تر از خودش.رفتن دو تايي شام بيرون پسر به بهانه اينكه كيف پولش يادش رفته پول نداده.بعد هم برا خريد حلقه به دختره گفته بريم يه ست 70 تومني بگيريم نفس عمل مهمه .به نظرم قيمتش مهم نيست اما خب ديگه............

دوشنبه،25 آوریل 2006

بچگي

كاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم.كاش مي تونستم بچه بمونم،اون وقت ديگه اينقدر رفتارهام و كارهام زير ذره بين نبودن،مرتب برام سمينار فوايد ازدواج رو توسط اساتيد مختلف و از ديد گاههاي مختلف برام برگزار نمي كردن.
مي دونم كه اين اي كاش ها فقط افسوسه ،البته از اين كه بزرگ هم شدم خيلي ناراضي نيستم.فقط از خدا مي خوام هر چي خودش صلاح مي دونه همون شه و كمكم كنه تا ياد بگيرم صبورتر باشم.

جمعه،22 آوریل 2006

شبكه عصبي

از اون درساست كه خيلي دوستش دارم اما پروژه هاش پدرم رو در مياره اما چون دوست دارمش حتي حاضرم براش تا 3 نصفه شب بيدار بمونم رو پروژهاش كار كنم.ديشب تازه مطلب نصب كردم .اما برا اين يكي پروژه نمي رسم ازش استفاده كنم .چون اول نرونهام رو بايد آموزش الگو مطلب بدم بعد انتظار هدف مورد نظر رو داشته باشم.
جالب اينجاست كه توهر رشته اي كاربرد داره اين شبكه عصبي.چند شب پيش با دوستم كه عمران خونده صحبت كردم،شانسي بهش گفتم يه سري ايراد تو شبكه عصبي دارم و ايريداتم رو گفتم كامل برام اشكالم رو رفع كرد(البته بعد يه بحث 10 دقيقه اي پاي تلفن).

جمعه،15 آوریل 2006

شوخي

يعني به همين سادگيه.اينقدر مرز شوخي و جدي نزديكه يا من خيلي احمقم.هر چي دوست داشت گفت،هر توهيني خواست كرد 3 روز بعدش هم گفت همش شوخي بوده ،تو جدي گرفتي.نمي دونم شايد هنوز براي درك اين مسايل خيلي بچه ام،شايدم مسايل رو خيلي جدي گرفتم نمي دونم .فقط مي دونم كه نمي دونم....

چهارشنبه، 6 آوریل 2006

همراز

چقدر خوبه كه تو اين دنيا 3،4 نفري هستن كه باهاشون راحتم و دردم رو مي فهمن،به حرفام گوش ميدن و مرهم زخمام مي شن.
هميشه بودنشون بهم آرامش ميده.امروز هم رفتم پيش يكي از همرازهام و هر چي تو دلم بود رو بهش گفتم .الآن احساس آرامش مي كنم.

دوشنبه، 4 آوریل 2006

پدر و مادر

نمي دونم تا كي مي خوان چشماشون رو ببندن و زحمتهاشو ناديده بگيرن.آخه اونا كه حتي يه سر سوزن براي اينكه اون به اينجا برسه زحمت نكشيدن پس چرا حالا كه اون همه جوره خودشو فداي اونا كرده حتي حاظر نيستن تحمل كنن كه اون يه كم هم براي خودش داره زندگي مي كنه.يعني اينا واقعا"لايق واژه پدر و مادر هستن.پدر و مادري كه فرزندخلفشون براي آرامش اونا آرزوي مرگ خودش رو جلوي چشماشون كرد.
من كه وقتي تو فرودگاه مشهد بدرقه اش كردم،خيلي خودم رو كنترل كردم كه گريه نكنم تا ته مونده خوشي كه تو وجودش مونده بود رو از بين نبرم.اما الان سه روزه كه خوراك خودم اشكه.